ما چند روز پیش به جاسب رفتیم چون عموی من یک باغ در آنجا داشت.
در آنجا ماجراهایی برای ما اتفاق افتاد، که چند تای آنها را برایتان تعریف می کنم.
من با محمد، زن عمو ومامانم به یک دشت در جاسب رفتیم و عکس هایی گرفتیم.
چند چوب از آنجا برداشتیم و به طرف باغ راه افتادیم.
در راه به خری رسیدیم و چند عکس با خر گرفتیم.

وقتی می خواستیم از آنجا برویم خر دنبالمان کرد و ما فرار کردیم.
تا وقتی که بند خر تمام شد و ما نجات پیدا کردیم.
آن شب شب آرزو ها بود و من 7 آرزو کردم
یکی از آرزو هایم این بود که وبلاگم از بابام هم بالا تر بره !
محمد به من گفت آرزو کرده مرحله هشتم یک بازی را از اینترنت پیدا کنیم.
صبح به کوه رفتیم. آنجا یک غار پیدا کردیم.
چون من اول غار را پیدا کرده بودم اسم غار را غار علی گذاشتیم.

