تبليغاتX
آتش

آتش

در اینجا خاطرات می نویسم

ما چند روز پیش به جاسب رفتیم چون عموی من یک باغ در آنجا داشت.

در آنجا ماجراهایی برای ما اتفاق افتاد، که چند تای آنها را برایتان تعریف می کنم.

من با محمد، زن عمو ومامانم به یک دشت در جاسب رفتیم و عکس هایی گرفتیم.

چند چوب از آنجا برداشتیم و به طرف باغ راه افتادیم.

در راه به خری رسیدیم و چند عکس با خر گرفتیم.

وقتی می خواستیم از آنجا برویم خر دنبالمان کرد و ما فرار کردیم.

 تا وقتی که بند خر تمام شد و ما نجات پیدا کردیم.

آن شب شب آرزو ها بود و من 7 آرزو کردم

 یکی از آرزو هایم این بود که وبلاگم از بابام هم بالا تر بره !

محمد به من گفت آرزو کرده مرحله هشتم یک بازی را از اینترنت پیدا کنیم.

صبح به کوه رفتیم. آنجا یک غار پیدا کردیم.

چون من اول غار را پیدا کرده بودم اسم غار را غار علی گذاشتیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:42  توسط علی معلمی  | 

ما دیروز به یک باغ رفتیم.

در آن جا یک استخر بود. پایین استخر نشستیم و چون هوا سرد بود با بابا آتش روشن کردیم.

بعد از نهار من، عمو محی الدین و محمد به کنار استخر رفتیم.

من و محمد در کنار آب سنگ بازی می کردیم.

راستی نگفتم محمد شنا بلد نیست.

محمد کمی جلو رفت و روی خاک لیز خورد و در آب افتاد.

نزدیک بود غرق شود اما من زود عمو را صدا زدم و او محمد را بیرون آورد.

خدا را شکر کردیم و محمد را توی پتو پیچیدیم و به خانه برگشتیم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:42  توسط علی معلمی  | 

ما در نجف به خیلی زیارتگاه ها رفتیم.

ما درنجف 2بار به مسجد کوفه رفتیم.

یکی از جا هایی که در نجف رفتیم مسجد کوفه بود.

ما در مسجد اول چند نماز خوانیم و بعد قبر مختار و مسلم را دیدیم .

در کنار قبر مختار محمد سوال کرد:مگر مختار مرده است . بابا:بله. محمد : پس چرا فیلمش را نشان می دهد.

بابا: او فیلم مختار است ولی مختار شهید شده است.

درکنار قبر مسلم و مختار من نماز خواندم و در آن زیارت کردیم.

در بیرون حرم ها شهرهایشان خیلی خاکی و کثیف بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 21:13  توسط علی معلمی  | 

قبل از نوروز  1390ما به عراق رفتیم.

در مرز من با محمد خیلی بازی کردیم چون چند کاروان جلوی ما بودند.

درآنجا خیلی معطل شدیم.

من و محمد با چرخ هایی که در آن ها چمدان می بردند بازی می کردیم.

خیلی جا هارا دیدم  یکی از جا هایی که دیدم  نجف اشرف حرم امام علی<ع>بود

اول به هتل رفتیم و در هتل شام جوجه کباب خوردیم بعد من به حمام رفتم و برای زیارت غسل کردم.

بعد به حرم رفتیم و زیارت کردیم.

اسم کارون ما دارالولا بود.

روز دوم من آبله مرغون گرفتم و مریض شدم. وقتی من مریض شدم تب شدیدی کردم و یک بارنتوانستم به زیارت بروم و پدر ومادرم به زیارت رفتند. بعد از  یک هفته هم نشده بود که همه ی جوش هایم خشک شد.

حرم امام علی یکی از زیبا ترین حرم ها است.در حرم هر جا که می خواستیم برویم مردم  را می گشتند.

فاصله ی هتل تا حرم خیلی زیاد بود و ما همیشه با تاکسی به حرم می رفتیم.

 

بعدا جا های دیگر را هم می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 23:0  توسط علی معلمی  | 

 

دیروز با کلاس دوم ایمان مسابقه ی فوتبال داشتیم .

من در دفاع بازی می کردم آقایمان گفت:فقط شوت بزنید.

بازی شروع شد نیمه ی اول 0بر0مساوی تمام شد.

وقتی نیمه ی دوم شروع شد من به خط حمله رفتم. تا توپ به پایم می رسید چهار نفره به من حمله می کردند.

یک دقیقه به پایان بازی من تعویض شدم. بعد بازی تمام شد وضربات پنالتی شروع شد.

پنالتی اول را گل نزدیم ولی آن ها زدند وقتی نوبت پنالتی دوم شد هر دو تیم گل زدند و ما باختیم.

من به بابام گفتم:چون لباس تیممون قرمز بود باختیم.

اگر من مربی تیم بودم نمی گذاشتم بچه ها لباس قرمز بپوشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:36  توسط علی معلمی  | 

هر سال در مدرسه ی ما مسابقات دهه ی فجر برگزار می گردد.  کلاس دومی ها در مسابقات٬ حیوان گیری ٬ فوتبال٬ طناب کشی٬ پنالتی و پرش با کیسه شرکت می کنند.

حیوان گیری: یک حیوان را در یک کلاس می اندازند و در کلاس را می بندند٬ یک نفر باید آن را بگیرد بچه ها هم از پشت پنجره نگاه می کنند.

فوتبال: دو تیم ۷ نفره با هم مسابقه می دهند. من هم جزء تیم فوتبال کلاس هستم.

 طناب کشی: پریروز انجام شد و ما آن کلاس را بردیم.

پنالتی: آسان ترین رشته در این مسابقات می باشد که باید در دروازه خالی گل بزنیم.

و پرش با کیسه: چند نفر داخل کیسه میروند و میپرند تا به خط پایان برسند. نفر اول برنده مسابقه می شود.

چند شب پیش به رنگین کمان رفتیم. آنجا یک دستگاه هزار امتیازی وجود داشت ما ۱۰۰۰ امتیاز را بردیم و ۱۰۰۰ تیکت گرفتیم همه مردم به ما نگاه می کردند. بعد با تیکت ها یک توپ فوتبال واقعی جایزه گرفتیم.
همه مردم بعد از ما برای آن دستگاه صف کشیدند ولی هیچکس نتوانست ۱۰۰۰ تیکت را بگیرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:56  توسط علی معلمی  | 


امروز با بابا و محمد به روضه رفتیم. توی کوچه بچه ها داشتند فوتبال بازی می کردند. من هم رفتم بازی. محمد ولی با بابا رفت. تیم ما داشت می باخت که محمد به بازی آمد و سه گل زد و تیم ما برد. هر سه تا گل را محمد به یک بچه ی کلاس دومی زد. یک پسر خیلی بزرگ آمد و گفت: همه شما بروید دروازه من گل میزنم. وقتی شوت زد محمد با سینه توپ را گرفت!
موقع برگشتن بابا گفت: برویم شتر تماشا کنیم. ده بیست تا شتر آورده بودند توی خیابان و  پایشان را بسته بودند تا فرار نکنند. من تا حالا شتر ندیده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 19:49  توسط علی معلمی  | 

این هفته و آن هفته چند بار در قم برف آمد.

من هم برف بازی کردم.

من و محمد با دوستم حسام آدم برفی درست کردیم.

 آدم برفی ما چند دقیقه بعد خراب شد.

جمعه با خاله هایم به کهک رفتیم.

با تیوب از بالا ی قله سر خوردیم.

بابای دختر خاله ام همه را می گرفت.

آخرین بار من با دختر خاله ام حورا،  با کله خوردیم زمین.

 وقتی برف آمد مدرسه ی مان تعطیل شد.

خوش به حالم شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 18:45  توسط علی معلمی  | 

من امسال به کلاس دوم رفتم. اسم معلم ما محمد زرینی است.معلم ما مهربان و جوان است.
ما در کلاس درس می خوانیم و بازی می کنیم.ما پس فردا فوتبال داریم و من کاپیتان گروه هستم.
من در مدرسه دوستان زیادی پیدا کرده ام. خوشحالم که بعضی از دوستان گذشته ام با من هم کلاس هستند. مثل رضوی، امیری و برزویی و . . .
کتاب های درسی ما مثل پارسال هستند کتاب هایی مثل ریاضی ، بنویسیم  و بخوانیم و علوم .

بابام به من گفته: اگر امسال هم ۲۰ بگیری برات جایزه ی بزرگ می خرم. اما بابا مجدی نمی داند که ما توی کلاس دوم اصلن نمره نداریم که من ۲۰ بگیرم. ما فقط ممتاز، عالی، خوب و تلاش کن داریم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 0:26  توسط علی معلمی  | 

مسجد محله ی ما تازه راه افتاده است. 

من هر روز با دوستم حسام به مسجد می روم.

من هر روز با دوچرخه به مسجد میروم.

امروز از طرف مسجد محله مون به استخر رفته بودیم.

پریروز هم ما را به استخر برده بودند.

امروز دوستم خواب موند و من تنهایی به استخر رفتم.

ما در مسجد کلاس داریم.

در کلاس آقا معلم برای ما  قصه پیامبران می گوید.

من خیلی مسجدمان را دوست دارم و همیشه به آن جا می روم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 22:38  توسط علی معلمی  |